داستان | میهن کمپ

اس ام اس های طنز منفجر کنند

اس ام اس

اس ام اس های طنز منفجر کننده

SMS-khandedar-215x300

گروه میهن کمپ برای کاربران خود اس ام اس های جدید جمع آوری کرده است که شما میتوانید آنها را در ادامه مطلب مراجعه کنید.


==>> مشاهده ادامه مطلب اس ام اس های طنز منفجر کنند . . .

داستان کوتاه جذاب تخیل قفل

t-jgkj854587hgfrht

در زمان های دور ، پادشاهی تصمیم گرفت تا نخست خوزیر خود را انتخاب کند . به همین دلیل چهار اندیشمند بزرگ کشورش را فراخواند. دستور داد تا آنان را در اتاقی ببرند ، سپس پادشاه به آنها گفت : « درب اتاق بر روی شما قفل خواهد شد و شما نمی توانید از این اتاق بیرون بیایید مگر آنکه موفق شوید قفل اتاق را باز کنید. قفل اتاق ، قفل معمولی نیست  و با یک جدول ریاضی باز میشود.  تا زمانی که موفق به حل آن جدول نشوید نمیتوانید قفل اتاق را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید خواهد توانست به بیرون از اتاق بیایید.

برای مطالعه ادامه داستان ، به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.


==>> مشاهده ادامه مطلب داستان کوتاه جذاب تخیل قفل . . .

مجموعه ای از 3 داستان جالب ویژه مرداد 90

سه داستان خواندنی و آموزنده مرداد ماه ۹۰

“یه مشت نمک”
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره  ، اونم بزحمت .


==>> مشاهده ادامه مطلب مجموعه ای از 3 داستان جالب ویژه مرداد 90 . . .



شب اول قبر به گفته یک مرده زنده

شب اول قبر به روایت شاهد زنده

علامه سید محمد حسین طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل كردند كه: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا علی آقا قاضی» می‏گفت:

در نجف اشرف در نزدیكی منزل ما، مادر یكی از دخترهای اَفَنْدی‏ها (سنی‏های دولت عثمانی) فوت كرد.

این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می‏كرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع كنندگان تا كنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله كرد كه همه حاضران به گریه افتادند.

هنگامی كه جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او را آرام كنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا كنند، ممكن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را از خاك انباشته نكنند، و فقط روی قبر را با تخته‏ای بپوشانند و دریچه‏ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.

دختر در شب اول قبر، كنار مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است، دیدند تمام موهای سرش سفیده شده است.

پرسیدند چرا این طور شده‏ای؟

در پاسخ گفت: شب كنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم، ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد مادرم شدند و او جواب می‏داد، سؤال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد كه پیامبر من محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم)است.

تا این كه پرسیدند: امام تو كیست؟

آن مرد محترم كه در وسط ایستاده بود گفت: «لَسْتُ لَها بِاِمامِ؛ من امام او نیستم»

در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند كه آتش آن به سوی آسمان زبانه می‏كشید.

من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع كه می‏بینید كه همه موهای سرم سفید شده در آمدم.

مرحوم قاضی می‏فرمود: چون تمام طایفه آن دختر، در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند (زیرا این واقعه با مذهب تشیع، تطبیق می‏كرد و آن شخصی كه همراه با فرشتگان بوده و گفته بود من امام آن زن نیستم، حضرت علی (علیه السلام) بوده‏اند) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیع، اعتقاد پیدا كرد.
گروه دین و اندیشه تبیان

علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی، معادشناسی، ج 3، ص 110.


==>> مشاهده ادامه مطلب شب اول قبر به گفته یک مرده زنده . . .



داستان جدید تیر 90 با عنوان تغییر زندگی

داستان جالب و خواندنی تغییر زندگی


میهن کمپ

“لطفا برای خواندن داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید”


==>> مشاهده ادامه مطلب داستان جدید تیر 90 با عنوان تغییر زندگی . . .

داستانک خواندنی اهداء خون برادر

 

سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم

با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.

ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود

لطفا جهت خواندن ادامه به ادامه مطلب مراجعه کنید …


==>> مشاهده ادامه مطلب داستانک خواندنی اهداء خون برادر . . .