حاج کاظم تنها دو ماه از سال را به منزل می‌آمد | میهن کمپ

حاج کاظم تنها دو ماه از سال را به منزل می‌آمد

گیره بینی

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، قسمت ابتدایی این گفتگوی مفصل با سرکار خانم «حاج ابوالقاسمی» همسر سردار شهید حاج «کاظم رستگار» را منتشر کردیم. آشنایی با خانواده و همچنین نحوه آشنایی با حاج کاظم رستگار جزو موارد زیبای قسمت اول گفتگو بود. در این قسمت نیز نکات زیبا و شیرینی وجود دارد که دوستان را به مطالعه آن توصیه می نمایم: …


*فارس: دومین باری که حاج کاظم برای خواستگاری، این مرتبه برای شما به منزلتان آمدند چه زمانی بود؟

حاج ابوالقاسمی:همه این جریانات در عرض یک هفته اتفاق افتاد. وقتی خانواده حاج کاظم فهمیدند که او به وصلت با خانواده حاج ابوالقاسمی راضی است، سریع به خواستگاری من آمدند.
ولی باز انگاره مادر شوهرم به حاج کاظم گفته بوده که صبر کنیم تا ببینیم جواب دختر بزرگتر این خانواده چیست؟ در همین رفت و آمدها مادرم به مادر حاج کاظم گفته بود دخترم از هرکس که خوشش نیاید سریع می گوید ولی در مورد ناصر تعلل می کند.
به همین دلیل مادر حاج کاظم این مرتبه در مورد من با مادرم صحبت می کند و مسئله خواستگاری از من را عنوان می کند. مادرم در جواب می گوید اکرم هنوز بچه است و از در و دیوار بالا می رود. از مدرسه که برمی گردد با سرو صدا وارد خانه می شود. مادر شوهرم گفته بود مگر خود شما چند ساله بودید که ازدواج کردید؟ و… رفت و آمد به خانه ما زیاد شد و بالاخره به هر نحوی بوده مادرم را راضی می کند.

*فارس: شما متوجه شدید که به خواستگاری تان آمده اند؟

حاج ابوالقاسمی: وقتی برای خواستگاری من آمدند متوجه نشدم. فکر کردم دوباره برای خواستگاری از خواهرم آمده اند. اتفاقا یک روز که از مدرسه آمدم و وارد خانه شدم، شروع کردم با سرو صدای بلند شوخی کردن و فریاد زدن. مادرم از اتاق سرش را بیرون کرد و گفت: مادر آقا کاظم اینجاست. من هم با بی اهمیتی به اتاق دیگری رفتم. بعدا فهمیدم که آمده بودند تا مرا به چشم خریدار ببینند.
همسران حاج محمد و حاج جواد(برادرانم) که سن و سال کمی داشتند، آنها هم نشسته بودند. از اتاق بیرون آمدم و به مادرم گفتم: گرسنه ام. مادر گفت: هر چه می خواهی از یخچال بردار و بخور. من هم نان و پنیر آوردم جلوی میهمان و می خواستم برای خودم چای بریزم که مادرم گفت: تخم مرغ هست سرخ کن و بخور. گفتم: نمی خواهم. مادرم گفت: در سماور را باز کن ببین آب دارد. گفتم: آب داره چون بخارش دستم را سوزاند. مادرم گفت: زیرش رو فوت کن تا خاموش بشه. گفتم: من فوت ندارم. می خواستم از زیر کار در برم.
دیدم مادرم خندید و به مادر حاج کاظم گفت: حالا دیدید وقتی من به شما می گویم این هنوز بچه است قبول نمی کنید. من در حال خودم بودم، تنها ناراحت شدم که چرا مادرم شکایت مرا پیش میهمان می کند.
بعداز آن دیدم که قرار می گذارند و میهمانمان می گوید ما پسران را می آوریم. یه بوی هایی از قضیه بردم. یکی دو روز بعد من کاری انجام دادم که زن دایی ام متوجه شد و گفت: تو دیگه داری خانم می شی نباید این کار را انجام دهی. آنها که آن روز آمده بودند را دیدی، می خواهند تو را برای پسرشان خواستگاری کنند. من هم کلی به این حرف او خندیدم و مسخره کردم. البته جا هم خوردم.

*فارس: وقتی متوجه شدید برای خواستگاری شما می آیند مخالفت نکردید؟

حاج ابوالقاسمی: نه. چون برای ما جا افتاده بود که اختیار ما دست پدر و مادر است. من هم به خودم می گفتم خب پدرم به آنها اجازه داده که بیایند.
جواب منفی زمانی می گفتیم که طرف را ببینیم و خوشمان نیاید، تازه با دلیل هم داشته باشیم. از طرفی هم من چون ذاتا برادرم را مثل پدر دوست داشتم و هنوز هم تمام کابوس من مرگ حاج محمد است. یک علاقه و نزدیکی خاصی بین ما برقرار است. چون حاج محمد پاسدار بود، خیلی دوست داشتم و قبول داشتم که زن سپاهی شوم. بر این باور بودم که همه سپاهی ها مثل حاج محمد هستند. اگر برادرم هم چیزی می گفت برای من حرف، حرف او بود. همچنین روحیه نظامی را دوست داشتم. به همین دلیل حاج محمد می گفت: اگر تو پسر بودی یا به دنبال کارهای فرهنگی می رفتی یا نظامی می شدی.

*فارس: شما قبل از خواستگاری، حاج کاظم را دیده بودید؟

حاج ابوالقاسمی: نه. روزی که کاظم می خواست به خواستگاری خواهرم بیاید، بعداز ظهرش دایی ام به من منزل ما آمد و مرا به خانه خودشان برد تا از بچه هایش نگه داری کنم تا او همسرش بتوانند شب به خانه ما بیایند. خانواده حاج کاظم که به خانه دایی ام آمدند تا با آنها به منزل ما بروند، من به دلیل تربیت خانوادگی ام به خودم اجازه ندادم که به بیرون سرک بکشم و داماد را ببینم. اما وقتی از پله ها رد می شدند حاج کاظم روی شیشه افتاده بود. من قد و قواره و هیکل او را دیدم ولی چهره اش را مشخص نبود. مادر کاظم هم به بهانه بچه های دایی ام به اتاق آمد تا مرا ببیند. شاید هم فکر می کرد که اگر بزرگتره گفت نه کوچکتره را در ذهن مان داشته باشیم. دوباره که به منزل ما آمدند به این نیت بود که من و حاج کاظم یکدیگر را ببینیم و فکرهایمان را بکنیم. چون خانواده ها همدیگر را برای مرتبه اول دیده بودند و همدیگر را پسندیده بودند.

*فارس: اولین بار که حاج کاظم را دیدیدچه برداشتی داشتید؟

حاج ابوالقاسمی: من همه چیز را با برادر خودم مقایسه می کردم و واقعا همان موقع که کاظم را دیدم مهرش به دلم نشست. من نسبت به سن و سالم عاقل هم بودم. عاقل تر از سنم بودم اما شلوغی ام را هم داشتم. مثلا وقتی کسی به خواستگاری خواهرم می آمد به خواهرم مشاوره می دادم و می گفتم: فلانی را قبول نکن چون مثل مردها نیست. بلد نبودم بگویم آن شخص جَذَبِه مردانگی ندارد. یا اگر خواستگاری قدش کوتاه بود می گفتم: قبول نکن چون نصف توست. اگر باهم در خیابان راه بروید مردم فکر می کنند پسر توست.

*فارس: حاج کاظم چند ساله بودند که به خواستگاری شما آمدند؟

حاج ابوالقاسمی: فکر می کنم بیست و یک ساله بود. چون سه بعد از ازدواجمان که شهید شد بیست و چهار سال داشت. وقتی من کاظم را دیدم چهره اش خیلی با جذبه و انگار یک مرد جا افتاده بود.

*فارس: با یکدیگر صحبت هم کردید؟

حاج ابوالقاسمی: بله آن موقع مثل حالا دختر و پسر تنها با یکدیگر صحبت نمی کردند. یکی از طرف دختر و یکی هم از طرف پسر باید ناظر می بود. خواهر کاظم و زن دایی من ناظران ما بودند. خواهرم در عالم خودش بود و نمی کشید که بخواهد کنار من بنشیند.
قبل از وارد شدن به اتاق زن دایی ام به من گفت راحت باش چون دو روز دیگر پشیمان نشوی. راحت او را ببین و صحبت کن. بعدا نگویی یک جلسه دیگر باید او را ببینم. چون می دانی که چقدر پدرت و خانواده ات حساس هستند و می گویند همان بار اول هم باید می دیدی و هم صحبت می کردی.
ما هم شروع کردیم به صحبت کردن. کاظم گفت: کارم را که می دانی با برادرت در یک پادگان هستیم. شغل خاصی دیگری هم ندارم. اصلا نمی توانم به مستاجری بروم. شاید برای شما مهم باشد که در اشرف آباد [روستای محل زندگی خانواده حاج کاظم در نزدیکی شهرری که در حال حاضر به انم اسلام آباد است] زندگی نکنیم چون روستا است. اما موقعیت من طوری است که باید با خانواده ام زندگی مان را شروع کنیم. چون از نظر اقتصادی نمی توانم کرایه خانه بدهم. از طرفی هم شما اکثر مواقع باید تنها باشید. کار من هم می دانید پاسداری است و احتمال مجروحیت و شهید شدنم زیاد است. نهایت سلامتی ام هم جانبازی است.
نوبت من شد و صحبت هایم را کردم، کاظم خیلی تعجب کرد. من گفتم: اگر یک کارگر در کارخانه کار می کند وظیفه اش را می داند. شب کاری دارد و روز کارش سنگین است. وقتی من شما را قبول می کنم و ازدواج ما سربگیرد، می دانم که این روزها برایم پیش می آید.

*فارس: واقعا می دانستید؟

حاج ابوالقاسمی: بله. وقتی آدم در خانواده‌ای بزرگ شده باشد که خودش و فامیل‌هایش یکی در میان سپاهی هستند، از این اتفاق‌ها و خطرها مطلع است.
یادم می آید زمان پیروزی انقلاب محمد با مردم رفته بودند یکی از کلانترهای محله دولت آباد[یکی از محله های شهرری است] را بگیرند که او مجروح می‌شود. وقتی آمد خانه دیدیم یک تکه از دستش کنده شده و او همین طور آن را در دستش گرفته بود و یواشکی رفت حمام تا مادرم او را نبیند چون حاج محمد از اول هم نور چشمی ما بود و هست.
ولی مادرم فهمید و به ایشان گفت: بیا ببینم چه شده، به محض اینکه محمد را آن طوری دید زد توی سرش. مادرم زخم را بست. از شدت خونریزی رنگ محمدشده بود مثل زردچوبه ولی با آن حالش دوباره رفت. این خاطره را برایتان تعریف کردم تا بگویم ما از نزدیک با این مسائل آشنا بودیم.
زمانی که می‌خواستم ازدواج کنم «پی تمام» این‌ها را به تنم مالیده بودم. تمام چیزهایی که کاظم می‌گفت برایم جا افتاده بود. به ایشان گفتم چه در روستا زندگی کنیم چه در شهر، برایم فرقی نمی‌کند ولی کاظم گفت: “در روستا زندگی کردن متفاوت است، تابعی؟ ” گفتم: تابعم! خودش هم باورش نمی‌شد که من این حرف‌ها را زدم.
چون قبلا پدرم به او گفته بود دخترم سنش کم است و باید او را به اخلاق خودت بزرگ کنی، اکرم خیلی شیطان است. مثلا وقتی می‌خواهد برود پشت بام، به جای پله از پنجره بالا می‌رود. یا موقعی که می‌خواهد از درخت، میوه بچیند چهار پایه نمی‌گذارد، از درخت بالا می‌رود.یک سری هم حاج محمد راجع به شیطنت‌های من با او گفته بود. در آن جلسه هم که این حرف‌ها را زدم کاظم به حرف‌هایی که شنیده بود، شک کرد.

*فارس: در مراسم خواستگاری هم از این شیطنت‌ها انجام دادید؟

حاج ابوالقاسمی: تقریبا. با آن سن کمی که داشتم هرچه به من گفتند چای برای میهمان ها ببر، گفتم: نمی برم! شماها بدون اینکه از قبل به من حرفی بزنید یکدفعه می‌گید پسره اومده و می‌خواد تو رو ببینه؟! من نمی‌خوام! مادرم گفت: خدا مرگم بده. زن دایی‌ام هم که حال من را می‌دید،‌ گفت: اشکالی نداره، چرا اذیتش می کنید؟ این ها که غریبه نیستند. من چای می بردم، ولی باز من را در عمل انجام شده قرار دادند و وقتی بعد از صحبت وارد اتاقی شدیم که همه نشسته بودند، سینی بستنی را به من دادند تا آن را تعارف کنم.

*فارس: در صحبت‌هایتان موضوعی بود که شهید رستگار بیشتر روی آن تاکید کنند؟

حاج ابوالقاسمی: بله. تنها نکته مهم برای کاظم نحوه زندگی کردن در روستا بود. به من می‌گفت: روستا محیط خیلی کوچکی است و بعضی اوقات آدم در خانه خودش نشسته اما حرفش نقل خانه‌های بقیه می‌شود. مثلا به من سفارش می‌کرد که نمی‌توانم به شما بگویم که مسجد نرو ولی سعی کن خودت میلی برای بیرون رفتن نداشته باشی. می‌گفت: هر جا لازم بود خودم می‌برمت. مخصوصا در نبود خودش اصلا دوست نداشت از خانه بیرون بروم، البته من هم جایی نمی‌رفتم.
رفتارم بعد از ازدواج طوری شده بود که همه می‌گفتند: اکرم با این قدر شلوغی‌اش اگر کاظم بگوید از روی یک کاشی تکان نخور، تکان نمی‌خورد. واقعا هم این طور بودم.

*فارس: شما با سن کم و شیطنت زیاد چطور این قدر به حرف همسرتان گوش می‌کردید؟

حاج ابوالقاسمی: یکی از دلایل مهم این رفتارهای من به دلیل تاثیر گرفتن از مادرم بود. ایشان هم خیلی از پدرم تبعیت می‌کرد، دلیل دیگر شاید به خاطر وابستگی‌ای بود که نسبت به کاظم پیدا کرده بودم. وقتی شهید رستگار به من می‌گفت: فلان جا نرو، نمی رفتم. اما در عوض وقتی که برمی‌گشت تمام نرفتن‌های من را جبران می کرد. علاقه ما به هم باعث حسادت خیلی‌ها می‌شد.
کاظم خیلی به من توجه می‌کرد، حتی موقعی که می‌خواستم شب ها برای دستشویی بروم داخل حیاط اصلا به او نمی‌گفتم که دنبالم بیاید تا نترسم ولی خودش آن قدر حواسش جمع بود که حتی اگر در حال صحبت کردن بود با عذر خواهی حرفش را قطع می‌کرد و می‌آمد دنبال من تا از تاریکی نترسم.

*فارس: مهری تان چقدر بود؟

حاج ابوالقاسمی: پنجاه سکه. البته خانواده کاظم اول موافق نبودند و نامه رد و بدل می‌کردند که مهریه کمتر شود، خیلی هم تلاش کردند که مهر را کم کنند اما پدرم به کاظم گفت: نه. کسی نمی‌خواهد از تو این مهر را بگیرد ولی این یک اطمینان خاطر برای دختر من است. آنها هر چیز دیگر می‌گفتند، پدرم زیرش می‌نوشت به اضافه پنجاه سکه.
به فاصله یک هفته شیرینی خوران من و خواهرم برگزار شد. در شیرینی خوران خواهرم مادر شوهرم همه را برای هفته بعد که مراسم ما بود دعوت کرد.
آن دوران صیغه و محرم کردن هم خیلی مرسوم نبود ولی بعضی‌ها صیغه می‌کردند. پدرم می‌گفت: “من از صیغه نفرت دارم، یا عقد کنند و یا هیچ. من عروس‌هایم را هم صیغه نکردم و نمی‌خواهم دخترانم را هم صیغه کنم. ” دقیقا شیرینی خوران ما مصادف شد با هفتم تیر و شهادت شهید بهشتی و یارانش. کاظم هم قرار بود هشتم برود منطقه.

*فارس: چند وقت بعد از شیرینی خوران، مراسم عروسی برگزار شد؟

حاج ابوالقاسمی: سه ماه بعد عروسی کردیم. کاظم از هشتم تیر رفت و اوایل شهریور آمد. خانواده شوهرم هم آمدند برای صحبت مراسم عروسی.
قرار بود اول مراسم خواهرم برگزار شود. اما اعظم، استرس خاصی پیدا کرده بود چون شهید “ناصر شیری ” تیپ فامیلی خاصی از نظر حجاب داشت و خواهرم هم خیلی روی این مسائل حساس بود. کاظم و ناصر از هر لحاظ در خانواده شان تک بودند. از لحاظ حجاب و رفتار کلا در همه چیز.
خواهرم با دیدن بعضی ار رفتارها تاثیر خیلی بدی رویش گذاشته بود. بعضی از دخترهای فامیل شوهرش بی حجاب بودند. خواهرم می‌گفت: این‌ها با هم فامیل هستند، بعداز ازدواج نمی‌توانم رفت و آمدشان را تحمل کنم، طاقت نمی‌آورم که چنین تیپ هایی سر سفره ما بنشینند. می‌گفت: من زحمت بکشم برای یه همچین تیپ هایی؟!
حاج محمد هم برای اینکه اعظم را آرام کند، می‌گفت: ناصر درحد صله ارحام با این‌ها رفت و آمد می کند. من ناصر را می شناسم از کودکی با هم بزرگ شدیم. خواهرم می‌ترسید و نمی‌توانست با این مسئله کنار بیاید. می‌گفت: دو روز دیگه همه می روند کنار و من با این‌ها تنها می‌مانم.

*فارس: از برگزاری مراسم ازدواجتان بگویید.

حاج ابوالقاسمی: سر مسائلی که گفتم، خواهرم خیلی مریض شد. افت فشار شدید پیدا کرد. به همین دلیل عروسی ما جلو افتاد.قرار بود هشتم شهریور مراسم عقدمان باشد. ما تمام مقدمات کار را چیدیم. حتی اتاق عقد را هم چیدیم. پدرم خودش را موظف می‌دانست که همه چیز کاملا سنتی برگزار شود. چون آن زمان می‌گفتند در مسجد عقد کنید و فلان جا خطبه بخوانید و… اما پدرم می‌گفت: تمام این‌هایی که این حرف‌ها را می‌زنند «جدید الاسلام» هستند، هر چیز به جای خودش. حتما باید مراسم عقد گرفته شود. ایشان می‌گفت: نمی‌خواهیم مراسم در باغ باشد ولی باید در خانه مفصل گرفته شود.
حاج محمد با پدرم راجع به این موضوع خیلی بحث می‌کرد. برادرم در زمان عروسیش به پدرم می‌گفت عروسی نگیرد و به مشهدبروند. اما پدرم می‌گفت باید عروسی بگیری و به میهمان‌ها سور بدهی. بعد از آن زنت را بردار و هر جا که خواستی برو. هفته که هفت روز تو ده روزش را برو مشهد. اگر من گفتم چرا؟ دیگر به من ربطی ندارد. ولی این کار وظیفه و به گردن من است و باید انجام شود. برادرم می‌گفت: در این بحبوحه جنگ نیاز به چنین کاری نیست. اما باز پدرم می‌‌گفت: جنگ جای خودش. دو روز دیگر می‌خواهی این دختر را تنها بگذاری و بری جبهه، بگذار حداقل دلش به عروسی اش خوش باشد.
تمام مقدمات مراسم عقدمان آماده بود که خبر شهادت آقای رجایی رسید. به خاطر شهادت ایشان مراسم ما بهم خورد و تا چهل روز صبر کردیم و بعد به هم محرم شدیم.
به فاصله یک هفته مراسم عقد و عروسی برگزار شد. مثلا در این جمعه عقد کردیم، جمعه بعد مرا به خانه داماد بردند. در این فاصله هم اصلا همدیگر را ندیدیم. نهم مهر عروسی کردیم.

*فارس: مراسم عروسی کجا برگزار شد؟

حاج ابوالقاسمی: در منزل خواهر شوهرم. خانه ایشان در افسریه بود. یک خانه دو طبقه داشت و همه میهمانان تو هم تو هم نشسته بودند. یک طبقه مردانه و طبقه دیگر زنانه بود. یادمه شام هم کباب دادیم که هزینه آن را یکی از فامیل‌های نزدیک کاظم به عنوان هدیه عروسی پرداخت کرد.

*فارس: با حاج کاظم خرید عروسی هم رفتید؟

حاج ابوالقاسمی: خرید عروسی رفتیم ولی حاج کاظم خودش نیامد. شهید رستگار خیلی مقید بود که رسم و رسومات همه برگزار شود. عاشق دکور و چیزهای تزئینی بود. در انتخاب لباس خیلی سلیقه به خرج می‌داد. الان دقیقا دخترم هم مثل پدرش است. اگر کسی بخواهد به خانه دخترم برود اینقدر سلیقه به خرج می‌دهد که کسی دلش نمی‌آید میوه بخورد. زیرا همه می‌گویند خیلی زحمت کشیده، حیف است که تزئینش خراب شود.

*فارس: توجه حاج کاظم به مجسمه و وسائل تزئینی چقدر بود؟

حاج ابوالقاسمی: مجسمه دوست نداشت اما اگر می‌خواست یک دست لیوان بخرد، می‌گشت قشنگ‌ترین لیوان را پیدا می‌کرد. آن زمان گیره طلایی مخوص استکان و سینی‌هایی که جای لیوان داشت تازه به بازار آمده بود، نمی‌دانید کاظم چقدر مشتاق بود که از آن‌ها بخرد. از جلوی مغازه که رد می‌شدیم به من می‌گفت: صبر کن تا پول دستم بیاید، دو سه دست از اینها برایت می‌خرم. همیشه می‌گفت: چه چیز بهتر از اینکه وقتی بچه‌های سپاهی به منزل ما می‌آیند با این‌ها از بچه‌ها پذیرایی کنیم. مثلا سفره که می‌انداختیم، لذت می‌برد از اینکه چیزی که درون سفره گذاشته می‌شود شیک و با سلیقه باشد.
بعضی‌ها فکر می‌کردند این طور آدم‌هایی مثل کاظم نباید از این وسائل استفاده کنند. مثلا یه بنده خدایی به خانه ما آمد که دختر هم بود، تا تختخواب ما را دید با تعجب پرسید: کاظم آقا روی تخت می‌خوابد؟! گفتم: آره، پس چه کار می‌کند. گفت: یعنی نمی‌گوید نمی‌خوابم؟ آخه می‌گویند که سپاهی‌ها به دنبال رفاه دنیایی نیستند. من گفتم: چه کسی گفته که سپاهی همیشه باید با ذلت و بیچارگی زندگی کند؟ به او گفتم کاظم اگر جایش باشد روی یک تکه سنگ هم می‌خوابد. تازه اگر روی آن تکه سنگ آرامش داشته باشد، خودش نمی‌خوابد جایش را به یک بسیجی می‌دهد که او بخوابد. ولی اینجا هم که در خانه است نهایت استفاده از وسایل دنیایی را می‌برد. برای چه بگوید نه؟ آن دختر قیافه اش را کج و کوله کرد و رفت.

*فارس: حاج کاظم برای مراسم عروسی کت و شلوار خرید؟

*حاج ابوالقاسمی: مادرم برای کاظم کت، شلوار و پیراهن داده بود خیاط بدوزد. برای مراسم، کاظم شلوار و پیراهنش را پوشید. کت را هم به دلیل گرمی هوا نپوشید.
به کاظم گفتم: فکر می‌کردم شما هم با لباس سپاه در مجلس می‌آیید. کاظم گفت: اینقدر لباس سپاه مقدس است که نباید آنرا در این بازی‌ها قرار داد. واقعا هم همین طور بود. هیچ وقت با لباس سپاه به منزل نمی‌آمد. فقط در محل کار می‌پوشید. کاظم واقعا پادگان را بهشت می‌دانست. همه چیز کاظم سر جای خودش بود. محبتش، زن دوستی‌اش و … همه در جای خودش بود.

*فارس: بعضی ها می‌گویند که رزمنده‌ها نمی‌فهمیدند که خانواده یعنی چه؟ یا مثلا بلد نبودند به همسرشان حرف‌های عاشقانه بزنند، شما این موضوع قبول دارید؟

حاج ابوالقاسمی: اتفاقا من می‌خواهم در این مورد صحبت کنم. وقتی ما رفته بودیم خرید عروسی خانواده شهید رستگار یکی از وسایل را برای من نخریدند و ‌گفتند کاظم سپاهی است اگر بفهمد شما این را خریدی ناراحت می‌شود. من هم برای خرید آن اصراری نکردم. چند روز گذشت کاظم سراغ همان وسیله را از من گرفت. وقتی که من گفتم این طوری شد، خندید و گفت: ای بابا اینها چه جوری در مورد من فکر می‌کنند و من در چه عالمی هستم. به هفته نکشید که دیدم آن وسیله را خریده . چیزی که کاظم گرفته بود گران‌تر، شیک‌تر و سنگین‌تر از همانی بود که روز خرید دیده بودیم. ده پانزده روز بعد از عروسی‌مان کاظم به جبهه رفت. خواهرش آمده منزل ما و گفت: اگر آن چیز را که خودم به دست کاظم نمی‌دیدم باور نمی‌کردم که خودش خریده است!

*فارس: با این همه وابستگی که به هم داشتید در نبود شهید رستگار چه می‌کردید؟

حاج ابوالقاسمی: در دوری کاظم فشار خیلی سنگینی روی من بود. خودم فکر می‌کنم شاید اگر آن روحیه شیطنت را نداشتم نمی‌توانستم این فشارها را تحمل کنم. اما یکبار نتوانستم دوام بیاورم و شدید مریض شدم. همین باعث شد تا دفعه بعد که شهید رستگار آمد مرخصی موقع رفتن من را هم با خود به منطقه جنگی برد.

*فارس: با موشکباران‌های آن موقع مناطق جنگی، زندگی در آنجا مشکلی را برایتان پیش نیاورد؟

حاج ابوالقاسمی: یکبار در عرض چند ثانیه ۹ تا موشک زدند. همان سبب شد که سقف خانه ما به اندازه سه-چهار سانتیمتر به شکل ضربدر باز شد. آقای “محسن اصفهانی ” که از دوستان شهید رستگار بود آمد و من را به زور از خانه خارج کرد. من می‌گفتم: نمی‌آیم، اگر کاظم بفهمد حمله شده سریع میاد خانه، نمی‌خواهم وقتی می‌آید من در خانه نباشم. به این دلیل که آقای اصفهانی خیلی شبیه برادرم حاج محمد بود برای من بسیار قابل احترام بودند. اما در مقابل اصرارهای ایشان امتناع می‌کردم که ایشان به من توپید و گفت: با حاج کاظم هماهنگ است. آن موقع چهار ماهه دخترم محدثه را باردار بودم. قبل از آن یک بچه در اسلام آباد غرب سقط کرده بودم و دکتر گفته بود این دفعه باید استراحت مطلق باشم، به همین دلیل کاظم به آقای اصفهانی سفارش کرده بود که اگر بمباران کردند حواسش به خانه ما هم باشد.
به خاطر مشکلی که داشتم چهار ماه تهران نیامدم و هیچ کس را ندیده بودم اما آنقدر عاشق کاظم بودم که برایم سخت نبود. اصلا فکر نمی کردم بتوانم بعد از کاظم این قدر طاقت بیاورم.

*فارس: شهید رستگار از اتفاقاتی که در پادگان رخ می‌داد برای شما تعریف می کرد؟

حاج ابوالقاسمی: اتفاقات خاطرات جالب و سازنده را تعریف می‌کرد ولی حرفی از مشکلاتش نمی‌زد. آن را هم به این دلیل نمی‌گفت که فکر نکنم کار خاصی انجام می‌دهد.
بیشتر فامیل‌هایمان در جبهه بودند. به غیر از برادرم و شوهر خواهرم که از نزدیکان ما بودند، دوستانی که رفت و آمد زیاد با هم داشتیم هم در پادگان کاظم بودند. آنها برای پدرم تعریف می‌کردند و به گوش ما هم می‌رسید و می فهمیدیم که کاظم در پادگان سمت خاصی دارد.

*فارس: اگر در فامیل یا آشنا‌های نزدیک مشکلی می‌دید، برخورد می‌کرد یا رد می‌شد؟

حاج ابوالقاسمی: برخورد قاطع می‌کرد. بعد از شهادت کاظم به علت مشکلاتی که پیش آمده بود، بنیاد شهید می‌رفتیم. آنجا یکی از کارمندان بنیاد شهید بهم گفت: کاظم ضد ولایت فقیه بوده. من گفتم: شما اصلا معنی ولایت فقیه را می‌فهمید که چنین حرفی می‌زنید؟! آن موقع که امام گفت: هر کس که منافق در فامیل‌شان است، عذر شرعی دارد. یکی از اقوام نزدیک کاظم منافق بود و شهید رستگار خودش او را دستگیر کرد و تحویل مسئولین داد وجالب اینکه آن طرف هم اعدام شد. که سر همین قضیه اقوام با من مشکل پیدا کردند چه برسد به کاظم. شب که می‌خوابیدیم، ساعت دو سه نیمه شب که می‌شد منافقین به پنجره بالای سرمان سنگ می‌زدند.
شهید رستگار در مورد انقلاب با کسی شوخی نداشت. یکدفعه هم فهمید فرمانده پادگان مشکل دارد، پیگیری کرد و دید اسلحه‌ها کم می‌شود. کاظم شبانه روز او را می‌پایید تا فهمید طرف عضو «چریک فداییان خلق» است و اسلحه‌ها را برای آنها می‌برد. بالاخره توانست آن فرد را رسوا کند.

*فارس: زندگی مشترک‌تان با حاج کاظم چند سال طول کشید؟

حاج ابوالقاسمی: از مهر سال ۱۳۶۰ تا ۲۵ اسفند ۱۳۶۳ که حدود سه سال طول کشید. البته اگر دقیق‌تر بگویم، یکی از کارهایی که من آن روزها می‌کردم تقویم نویسی بود. کوچکترین کار یا هیجانی را که داشتم در یک دفتر می‌نوشتم. تمام رفت و آمدها و ساعت ورود و خروج کاظم را به خانه می‌نوشتم. یا چند روزی که بود کجا رفتیم چه کار کردیم. سالگرد اولین ازدواجمان کاظم با حاج احمد متوسلیان چهار ماه لبنان بود.
بعداز فتح خرمشهر که به تهران آمدند برادرم جواد در گردان کاظم بود که جانباز شد. کاظم او را تا یک ماه بعد ندیده بود. فقط شنیده بود تیر به سر جواد اصابت کرده و به تهران منتقل شده است.
عصب چشم جواد قطع شد و نابینا شده بود. کاظم یک ماه بعد با ناصر آمد تهران و تازه فهمید که جواد جانباز شده. کاظم در تهران ده روز ماند و بعداز آن به لبنان رفت.
وقتی کاظم از خرمشهر بازگشت اوایل شهریور بود. حساب و کتاب کردم که چه مدت زمانی با کاظم در کنار هم بودیم. فهمیدم در عرض یکسال حتی اگر شب هایی که کاظم فقط سه ساعت در خانه بوده را یک روز کامل حساب می‌کردم، روی هم دو ماه پیش هم بودیم. ما در عرض یکسال فقط دو ماه باهم بودیم.
من این موضوع را با خنده به کاظم می‌گفتم نه با بغض و ناراحتی. چون اصلا دلم نمی‌آمد که این طور با کاظم رفتار کنم. حتی زمانی که او به خانه می‌آمد هیچ حرفی از رنج ها و ناراحتی هایی که کشیده بودم نمی‌گفتم. خودش بعضی اوقات از روحیه و اتفاقی که پیش می‌آمد، می‌فهمید که خبری شده است. بعد از من می‌پرسید که چه خبر شده است. یا چیزی به گوشش می رسید و از ناراحتی من باخبر می‌شد.
با اینکه کاظم مرا خیلی دوست داشت، ولی از این اخلاق‌ها نداشت که به محظ اینکه چیزی از من شنید برود و برخورد کند. تا وقتی اصل موضوع را به درستی نمی‌فهمید هیچ عکس العملی نشان نمی‌داد.
زمانی که کاظم موضوع را کاملا می فهمید در خودش فرو می رفت و وقتی خیلی به او فشار می‌آمد، می‌گفت: خدا به داد من برسد دنیایم را ندارم فکر کنم آخرت را هم نداشته باشم.

*فارس: شیرین ترین خاطره ای که از شهید رستگار به یاد دارید را برایمان تعریف کنید.

حاج ابوالقاسمی: همه ساعت‌هایی را که همسرم پیشم بود برایم شیرین بود. یک روز مادرم ‌گفت: وزن اکرم از چهل کیلو بالاتر نمی‌رود. کاظم از ایشان پرسید: چرا؟ مادرم گفت: وقتی تو نیستی اکرم غمگین است. زمانی که می‌آیی استرس دارد که شما چه زمانی به جبهه می‌روی. برای همین چاق نمی‌شود. روحیه‌ای که در کاظم بود در هیچ زندگی دیگری ندیدم.

*فارس: مگر روحیه‌ی کاظم چطور بود؟

حاج‌ابوالقاسمی: کاظم به من خیلی اهمیت می‌داد. خیلی با من همدردی می‌کرد. او کسی بود که در جبهه بود و با صحنه مجروحیت وشهید شدن دوستانش مواجه بود، ما عکس‌های جنگ را می‌بینیم داغون می‌شویم. اما کاظم آنها را بغل می‌کرد، برایشان می‌سوخت و گریه می‌کرد. کاظم می‌گفت: من هر حاجتی دارم شب عملیات از خدا می‌خواهم.
اگر می‌خواست از بسیجی‌ها و خاطرات جنگ تعریف کند، دو زانو و مودبانه می‌نشست. وقتی بغض می‌کرد دور چشمش قرمز می‌شد و بعد موژه هایش دونه دونه می‌شد. دخترم هم دقیقا همین طور است. خیلی با اهمیت به احساس زن جواب می‌داد. مثلا اگر سر من درد می‌گرفت، نمی‌دانید که چه کار می‌کرد. خسته و هلاک می‌آمد از چشم هایش می‌شد فهمید که چقدر خسته است اما اصلا بروز نمی‌داد. هنگامیکه از لبنان برگشت به من گفت: تو را به خدا قسم بگو در مورد من چه فکری می‌کنی؟ هنوز همان احساس اول را داری؟ گفتم: مگر می‌شود که احساسم تغییر کرده باشد؟ اگر من در این چهار ماه زنده ماندم به عشق تو بوده که برگردی. کاظم می‌دانست من در این مدت چه استرس‌هایی را تحمل کرده بودم.

کیف آلوما والت

ارسال نظر