داستان کوتاه نجات از گرداب (از گلستان سعدی) | میهن کمپ

داستان کوتاه نجات از گرداب (از گلستان سعدی)

گرداب

داستان کوتاه نجات از گرداب (از گلستان سعدی)

گرداب

میهن کمپ: داستان کوتاه امروز، نجات از گرداب نام دارد. این داستان زیبا و پندآموز را از کتاب گلستان سعدی شیرازی انتخاب نموده‌ایم. امیدواریم مورد توجه شما دوستان قرار گیرد…

گرداب

داستان کوتاه نجات از گرداب (از گلستان سعدی)

با طايفه بزرگان به كشتي در نشسته بودم، زورقي در پي ما غرق شد. دو برادر به گرداب درافتادند.


يكي از بزرگان گفت ملاح را كه بگير اين هر دوان را، كه به هر يكي پنجاه دينارت دهم.


ملاح در آب افتاد و تا يكي را برهانيد آن ديگر هلاك شد. گفتم: بقيت عمرش نمانده بود، ازين سبب در گرفتن او تاخير كرد و در آن دگر تعجيل.


ملاح بخنديد و گفت: آنچه تو گفتي يقين است و دگر ميل خاطر برهانيدن اين بيشتر بود كه وقتي در بياباني مانده بودم وی مرا بر شتري نشانده و ز دست آن دگر تازيانه‏اي خوردم در طفلي.


گفتم: صدق الله من عمل صالحاً فلنفسه و من اساء فعليها.


تا تواني درون كس مخراش / كار درويش مستمند برآر
كاندرين راه خارها باشد / كه ترا نيز كارها باشد

(گلستان سعدی شیرازی)

ارسال نظر