خاطرات نوروزی داریوش فرضیایی (عمو پورنگ) | میهن کمپ

خاطرات نوروزی داریوش فرضیایی (عمو پورنگ)

گیره بینی

از بیشتر آدم‌ ها که می ‌پرسی بهترین فصل سال کدام است بلافاصله می ‌گویند بهار ، اما من از بین فصل ‌های سال پاییز را خیلی دوست دارم ، البته پاییز تهران را نه ، دوست دارم پاییز در تهران نیاید ، پاییز وقتی است که خش‌ خش برگ‌ ها را بشنوی ، پاییز تهران قشنگ نیست ، باید بروی قمصر کاشان تا از پاییز و بارانش لذت ببری…

عید برای من فصل کار و اجرای برنامه است ، ۶ ـ ۵ سالی می ‌شود که دارم در ایام عید برای بچه ‌ها ویژه برنامه عید را اجرا می ‌کنم ، البته عید سال گذشته من در دانمارک و سوئد بودم و برای ایرانیان خارج از کشور برنامه اجرا می‌ کردم ، ویژه برنامه ‌های عیدانه من با برنامه‌ های عادی طول سال فرق دارد ، در عید یک فصل نو آغاز می ‌شود ، بهار تولد دوباره طبیعت است ، من هم سعی می ‌کنم در فصل نو کار نو ارائه دهم یعنی هر سال یک کلام نو ،‌ دکور نو یا آهنگ نو داشته باشم.

من و خانواده ‌ام در دوران کودکی وقتی عید می ‌شد زیاد مسافرت نمی ‌رفتیم ، بازی ‌های ما خیلی ساده بود ، خانه دو تا همسایه می ‌رفتیم ، وضع مالیمان اینقدر خوب نبود که بتوانیم برویم مسافرت ، من نهایت لذت را از کودکی ‌ام می ‌بردم ، نمی‌ دانم چرا بچه‌ های امروزی اینقدر از داخل خانه ماندن ناراحت می ‌شوند ، حسرت گذشته را نمی ‌خورم اما بچگی‌ ام را دوست دارم ، در بچگی دوست داشتم متمایز از دیگران باشم ، همیشه دوست داشتم خاص باشم ، می ‌خواستم خاص بودنم در انشا نوشتن نشان داده بشود.

پیک نوروزی هم داشتیم ، هم پیک داشتیم هم کیک ، همه مشق‌ هایم را سر وقت می ‌نوشتم ، نمی ‌خواهم از خودم تعریف کنم ، با برنامه ‌ریزی جلو می ‌رفتم ، هر روز تکلیف همان روز را می ‌نوشتم ، نمی ‌گذاشتم برای روز سیزدهم ، بچه ‌های آن موقع خیلی بیشتر از امروزی ‌ها مشق می‌ نوشتند ، ما هم خیلی بیشتر می ‌نوشتیم هم عاشق‌ تر بودیم ، سر کلاس هم از درس خواندن بیشتر لذت می ‌بردیم ، بچه‌ های الان می ‌خواهند مدام بخوانند و بخوانند و محفوظاتشان را بیشتر کنند.

موضوع اولین انشا‌یمان بعد از تعطیلات این بود که تعطیلات عید را چگونه گذراندید ، من هر اتفاقی که برایم افتاده بود می ‌نوشتم ، انشایم خوب بود ، معلممان می ‌گفت شبیه رمان می ‌نویسی ، لحن مطالبم را عاطفی می‌ کردم ، رویایی فکر می ‌کردم ، انشاهایم صحنه ‌پردازی داشت.

یادم می ‌آید توی مدرسه ادای معلم هایمان را در می‌ آوردم ، توی دفتر من را صدا می ‌کردند و می ‌گفتند ادای مدیر را در بیاور یک کم بخندیم ، خود مدیر هم بود ، تقلید صدایم خیلی خوب بود ، تیک ‌های معلم‌ ها را تقلید می‌ کردم ، یک معلمی بود که خودکار را پشت گوشش می‌ گذاشت و بعد یادش می ‌رفت و با خودش به خانه می ‌برد ، یک روز که به خودش گفتم از خنده مرده بود ، نمره انشایم را ۲۰ داد ، معلمی داشتیم که وقتی حرف می ‌زد آب در دهانش جمع می‌ شد ، من بسیار به این ضرب المثل خنده بر هر درد بی درمان دواست اعتقاد دارم ، خنده حتی اگر موقتی باشد هم دواست ، اگر یک نفر هزار تا درد داشته باشد و الکی بخندد همه فکر می ‌کنند دیوانه است ، مهم این است که انرژی داشته باشی و قوی و مستحکم باشی.

تو به ‌مصیبت ‌ها باید لبخند بزنی و به آنها بگویی کنار بروید ، من هستم ، یک نفر ممکن است بیماری صعب العلاج بگیرد و باز هم لبخند بزند ، او روحیه ‌اش را نباخته است ، بهترین خاطره من در سال ۸۹ مربوط به سفری می ‌شود که با امیر محمد رفتیم ، سفرم به خارج از کشور که خیلی خوش گذشت ، عازم فنلاند و سوئد و دانمارک شدیم ، با امیر محمد ۱۴ ساعت در کشتی بودیم ، ما طبقه ۱۱ کشتی ساکن بودیم ، من یاد کشتی تایتانیک افتادم ، ترسیدم غرق بشویم و بمیریم ، در دریای یخ زده بالتیک کشتی یخ‌ ها را می‌ شکست و جلو می ‌رفت ، بیشتر به خاطر بازخورد کارمان در آنجا خوشحال شدم ، بچه ‌های ایرانی خارج کشور من را می‌ شناختند ، آدم از طریق لنز دوربین ‌ها به یک جاهایی سفر می‌ کند که خودش هم نمی‌ داند.

داریوش فرضیایی (عمو پورنگ)

کیف آلوما والت

ارسال نظر